بایگانیِ دسامبر, 2007

بد شانسی

copy-of-11.jpgسلام سلام …. حال و احوال و اینجور مسائل ردیفه؟؟ خوب خدا رو شکر

ممنونم از نظراتتون!! بهشون جواب دادم بازم منتظرم …هر کسی که می نویسه دوست داره با مخاطبش در رابطه باشه و فید بک کارشو ببینه ( حال کردی کلمه رو!! فید بکو می گم)

آهان راستی چند نفر گفتن : (( چرا عکس نمی ذاری تو بلاگت؟؟)) باید بگم ((وقتی عکس ندارم از کجام بیارم بذارم؟؟)) با این حال این دفعه یکی از بچه ها چند تا عکس برام فرستاد که باحال بودن و یکیشو برای این پست گذاشتم البته عکس  هیچ ربطی به موضوع  نداره

توضیح عکس : همه ی عکس رو بیخیال … اون قسمت که با دایره قرمز مشخص شده رو بچسب… یعنی مرد شماره 1 داره چی کار می کنه با شماره 2؟؟؟!!

…………………………………………………………………………………………………………………………………………….

خوب بریم سر اصل مطلب یعنی بد شانسی

بد شانسی یه پدیده ای هستش که  یه جوریه!! یه حالت چندش آوری داره !! و خیلی ها معتقدند که اگه بد شانسی نبود الان واسه خودشون کسی بودند مثلا انیشتین بودند …دکتر بودند …مهندس بودند…مهم تر از همه علی دایی بودند….خلاصه همه از شانس خوبشون به یه جایی رسیدن و تو هنوز هیجی که هیچی! به قول معروف که میگن همه به یه جا رسیدن و تو هنوز چیزی …چی می گن!!… آهان!  اندر خم یه کوچه ای؟! … یا نه…خم در ان یه کوچه ای؟!… یا …در خم کوچه ی انی؟! …  نمی دونم !!خلاصه یه چیزی تو این مایه ها دیگه…بی خیال!! اصلا  همون هیچی که هیچی خودمونی

بدشانسی ینی چی؟؟؟

بد شانسی یعنی تا حالا لای کتاب رو وا نکردی فردا هم امتحان داری . اصلا هم حسش نیست بشینی تیریپ شب امتحانی بزنی و مثل خر بخونی … با خودت می گی زنده باد تقلب و چشم امیدی به دوستان …. می ری سر جلسه امتحان … جات افتاده گوشه ته کلاس .. پشتت که پنجرست .. اینورت که دیواره  .. اونوری که زبونت لال!! مرده نیومده .. جلوییت هم رسما جمعه می گذرونه یعنی از ریشه تعطیله طوری که زبونش لال!! حاضری بمیری ولی ازش تقلب نگیری

بد شانسی یعنی یه دوست داری به اسم بابک که یه کاری کرده که بد جور از دستش عصبی شدی . مثلا دودرت کرده . بد طی یه اس ام اس بسیار توپ هر چی فش آبدار اعم از کش دار و غیر کش دار و دارای حرف کاف و بدون حرف کاف که بلدی ردیف می کنی و براش می فرستی … فقط چون خیلی عصب زدی و خون جلو چشاتو گرفته جای BABAK  می فرستی برای  BABA… اونوقته که بابا جون تک تک فحش ها رو شب که اومد برات معنی می کنه

بد شانسی یعنی ( زبون پینوکیو لال!!) داری می میری …حالت بده خفن … باید دو تا آمپول سریع بزنی اونجات … ولی همسایتون که آمپول می زنه اهل اونجاست که اولش قاف داره ( آهان !! آفرین !! همون قرزیقستان!! )

بد شانسی یعنی تو تمام مدت مراسم خواستگاریت زیپ شلوار بابات بازه و بابا جان هم یه شورت خال خال قرمز با زمینه سفید پوشیده … حواس همه هم اونجاست جز خود پدر که در مورد گران شدن نفت و مسائل سیاسی نطق می کنه و خیار پوست می کنه! تو هم داری آب می شی بس که بد شانسی! ( نازه دمش گرم یادش بوده شورت پاش کنه… )

بد شانسی یعنی میای خودتو واسه پسر همسایتون لوس کنی  … یه سوسک تو حیاط می بینی می گی : (( وای خدا!! سوسک !! من می ترسم!)) منتظر یه حرکت فداکارانه از پسره هستی… اما تا پسره میاد به خودش بجنبه و بفهمه چه خبره! … کارگر خونتون جفت پا می ره رو کمر سوسکه!! خوب تو هم مجبوری تشکر کنی!

بد شانسی یعنی  تو فلان درس بیق کاملی ( یعنی همون تعطیلی ) استاد اون درس میاد سر کلاس هشتاد نفره انگشت مبارکشو صاف نشونه می ره سمت دماقت که پاشو بیا تمرینا رو حل کن!

بد شانسی یعنی رفتی قم بد تو اتاق نشستی که یوهو حالت یه جوری می شه ( چه جوری میشه؟؟ … نمی شه  گفت  چه جوری می شه!!!! ) خلاصه با خانومت یه کاری داری که بچه ات نباید ببینه ( داری منو؟؟!! آهان!!) … می گی : (( بچه جون از پنجره بیرون رو نگاه کن … هر آخوندی که رد می شه بشمر!! به ازای هر آخوند آخرش هزار تومان بهت می دم روتو هم برنگردون ))… که همون موقع مدرسه فیضیه تعطیل می شه!

بد شانسی یعنی پاتو از خونه می ذاری بیرون که عزیزان گشت ارشاد رو ملاقات می کنی!!

بد شانسی یعنی  همسایه ی طبقه بالای شما یه پیرزن صد و پنجاه سالست… خوب تا اینجا که هیچی!… بعد  برای روز تولدت تدارک یه مهمونی توپ رو دیدی …کلی مهمون دعوت کردی کلی داری با خودت حال می کنی :  » که چه حالی بکنیم اونشب!!»  اما  می زنه و پیرزنه شب قبل مهمونی شما با عزرائیل میتینگ می کنه و قرار می شه فردا فک و فامیلش و بچه هاش مراسم ختم و گریه و زاری و  عجب رسمیه رسم زمونه و این حرفها رو تو خونش برگزار کنن…تازه از همین الان نصف فامیل مرحوم خودشونو  رسوندن اونجا….چاره ای جز کنسل نیست!

امیدوارم فهمیده باشی بدشانسی چیه!! خنگ که نیستی!!

کامنت (نظر ) یادت نره!! مرسی! تو قسمت ای میل می تونی یه ای میل الکی بذاری…تمام نظراتتون تایید می شه و بهشون زیرش جواب می دم

امین

                      

دسامبر 12, 2007 at 4:43 ب.ظ. 10 دیدگاه

گفتا منم توریستم!!

 

یکی از دوستانم (آرین) تو اروپا زندگی می کنه . یعنی وقتی فنچول بود رفت اونور و حالا بعد چند سال کیلید کرد که بیاد ایرانو ببینه . فارسی هم دست و پا شکسته حرف می زنه و خلاصه تنها چیزهایی که قبل از اومدن از ایران می دونست  رو  تو اخبار دیده و  شنیده بود یا براش تعریف کرده بودن. وکلا تصویر خوشایندی از ایران تو ذهنش نداشت . اینو از حرفاش قبل از اومدن فهمیدم زمانیکه با هم تلفنی گپ می زدیم یا چت می کردیم. وقتی اومدنش قطعی شد با خودم گفتم یه کاری می کنم که حداقل اون تصویر ناخوشایند, خوشایند تر بشه …حالا یه کم خالی بندی و یه کم گنده گویی که عیبی نداره (داره؟؟ آهان آفرین نداره!!) اونم در راه وطن!!!…..روز ورودش  کلی آب شونه کردیم و کلی صفا دادیم و ماشین بابا جون رو با هزار کلک دودره فرمودیم و به سمت فرودگاه حرکت کردم . تو راه رفتم یه گل فروشی و واسه اینکه نشون بدم تو ایران ملت همه داخل رفاه کامل(!!) تشریف دارن و همون اول پوز طرفو بزنم!! خفن ترین سبد گل رو انتخاب کردم. وقتی قیمتش رو آقای گل فروش عزیز بهم گفت نزدیک بود همون سبد رو بکنم تو حلقش!! ولی چاره چی بود؟! گفتم : اَی تو روحت آرین با اون تصویر ناخوشایند ت(…..) که تو اون ذهنته!! پولو دادم و اومدم بیرون.. رسیدم …طبق معمول نشستن هواپیما تاخیر داشت با خودم گفتم شاید یکی داره رو باند جیش می کنه (خوب اینم دلیلیه دیگه) یا برج مراقبت رو دارن تعمیر می کنن که تو پنت هوسش یه دونه استخر بسازن خلبانان بعد پرواز برن توش حال کنن ..بالاخره تاخیر که بی دلیل نمیشه… ما ایرانی ها هم معطلیم (…) شعر بگیم حتی واسه تاخیر هواپیما…حتی وقتی با خودمون حرف میزنیم …اینه دیگه !! کلی وایسادیم دیدم شادوماد آقا آرین اومدن و بعد کلی بقل کردن و ماچ و این حرفهاو تحویل سبد گل …..یه عالمه غر زد: (( هواپیما نشد بشینه چون که باند ردی نبود اووه کلی چرخمون کردن!!!)) یعنی چون باند آماده نبوده هواپیما کلی رو هوا سگ چرخ زده تا بتونه یه جوری بشینه… گفتم : (( نه بابا این رسم فرودگاه های ایرانه که چند دور هواپیما باید دور بزنه تا مسافرهای خارجی یه حالی بکنن از اون بالا تهرانو یه دیدی بزنن )) بیچاره باور کرد زد تو سرش گفت :(( اگه می دونستم چندتا عکس می گرفتم )) نمی دونم این از اول اینقدر شوت بوده یا از وقتی رفته قاطی خارجی ها از شوتی اونها بهش سرایت کرده!! …خلاصه بار و بندیل رو انداختیم صندوق عقب راه افتادیم تا به اصرار خودش بریم هتل.  تو ماشین بد بخت بیچاره داشت کف بالا میاورد بس که ملت رانندگیشون آباده!! بعد چند دقیقه گفت : (( چرا اینجوریه آخه)) . مونده بودم چی بگم… خواستم بگم اینجا همه همینجوری رانندگی می کنن!! تو مایه های همه جای خیابون سرای من است !!… ولی گفتم الان میره واسه اون اجنبی ها تعریف می کنه اونا هم که نزده می رقصند (البته جهت جلوگیری از بد آموزی و فیلتر شدن!!! باید بگم خانومها طبقه پایین آقایون طبقه بالا می رقصند !! باور کن!!)…واسه همین یه خالی تر تمیز بستم : (( بابا تو چه شانسی داری!! اینجا بس که همه قوانین رو رعایت می کنن تو این دو هفته  یه مسابقه برگزار می شه که به هر کی که بدترین رانندگی رو بکنه جایزه می دن…عموی خودم پارسال نایب قهرمان شد!!…واسه همین ملت دارن جون می کنن افتضاح رانندگی کنن!! آخه یواشکی کنترل می شه الان همین ماشین بقلی ممکنه بازرس مسابقه باشه))…احساس کردم هم تعجب کرده هم خوشش اومده …بهم نگاه کرد یه چیزی تو مایه های فستلاستیک یا فنزانسینک گفت که فکر کنم معنی خوبی بده! حداقل مطمئن بودم که فحش نیست!! رسیدیم پشت چراغ قرمز گفت خوب برو!! گفتم :( ( نه از ساعت 11 به بعد مسابقه تعطیله))…در همین حین از چپ و راست کبریت فروش و گدا و آدامس فروش و بد تر از همه اسپند دود کن چسبیدن به ماشین…با ترس و تعجب گفت : ((اینا کین؟؟ چی می خوان؟؟)) گفتم : ((نترس بابا!! اینا همون جاذبه های توریستی هستن دیگه!! مثلا همون پیرزنه ( اشاره کردم به اون که اسپند دود می کرد) نماد  جادوگرهایی هستش که قدیما جادو مادو می کردن!!حال کن!!)) دوربینو در آورد عکس انداخت ازشون و کلی هم از پیشرفت فرهنگی ما کف کرده بود به گمانم!!…رسیدیم هتل قرار گذاشیم که فردا برم دنبالش . من نمی دونم چه گیری داده بود بره استادیوم…خلاصه فردا رفتم دنبالش و اتفاقا همون روز هم تو استادیوم آزادی بازی بود و یه راست حرکت کردیم به سمت اونجا…من نمی دونم ملت چه جوری این ترقه مرقه ها رو با  خودشون میارن تو!! آخه موقع ورود به ورزشگاه کم مونده بود بهمون بگن شورتتون رو هم در بیارید بتکونید!! خلاصه همه جامونو گشتن!! ولی باز هم عزیزان ورزش دوست سه چهار باری گوشمونو نوازش دادن. بخصوص آخر بازی بود داور یه پنالتی نگرفت که تماشاگرهای مهربان به نشانه ی اعتراض یه نارنجک ول دادن که تن هیتلر تو قبر لرزید دیگه ما رو که نگو!! قلب من که افتاد!! به احتمال خیلی زیاد هم تو شلوارم افتاد!! اما مطمئنم مال آرین تا جورابشم پیش رفت!! بدبخت شده بود مثل گچ!! فکر کنم خیس کرده بود!!…آخه آقای داور یه پنالتی اینقدر ارزش داره که شما باعث سکته ی توریست بخت برگشته بشید؟!؟! نداره دیگه!! …منم که کم نمیارم هیچ موقع …برگشتم گفتم : (( حال کن!! کجای دنیا مسابقه ی فوتبال اینقدر هیجان داره آرین جان!!))…اینبار هیچی نگفت فقط زورکی لبخند زد. فکر کنم تو دلش یه فحش یواشکی هم به من و کل تماشاچی ها داد که منم تو دلم یواشکی گفتم آینه!! که به خودش و همه اون اسگل مسگلهای خارجکی برگرده!!بازی در سلامتی کامل من و آری جون!! تموم شد وتا شب هم یه ذره این ور اون ور رفتیم و رسوندمش هتل..تا اینکه پس فرداش طبق معمول!! رفتم دنبالش که  بگردیم…  و همچنان طبق معمول!! تو ترافیک گیر کرده بودیم که آرین گفت :( ( اونجا چیه؟؟)) و اشاره کرد به یه  خونه که ملت صف کشیده بودن جلو درش غذای نذری بگیرن . گفتم نذری می دن و نزدیک پنج دقیقه  طول کشید که بفهمه نذری چیه و طالب شد که نذری بگیره…یه نگاه به صف انداختم جای تعجب نداشت تو ایران بخوای یه چیزی هم بدی باید تو صف وایسی مثلا اگه بخوای شهریه دانشگاتو واریز کنی باید تو صف چمن زیر پاتو کامل شخم بزنی تا نوبتت بشه و  تازه بتونی پول بدی!! حالا اینجا که یه چیزی هم می دن!! آرین تو ماشین موند و من رفتم ببینم چی کار می شه کرد ..آمار گرفتم فهمیدم چلو کبابه ولی صف واقعا صف بود یعنی خیلی صف بود طوریکه دهنم صاف بود اگه می خواستم وایسم …چشمم به یه پسر بچه افتاد که یه غذا گرفته بود رفتم جلو و چهار ساعت توضیح دادم که من یه مسافر دارم که تا حالا نذری نخورده و الان هم عجله داریم و این حرفها … بر بر منو نگاه کرد و گفت : ((خوب!!)) گفتم :( ( خوب!! بده دیگه غذا رو!!)) گفت :( ( پولشو بده!!)) …یه نگاه بهش کردم و یه نگاه هم به قیافه ی اتیوپی وار سوء تغزیه ی آرین که شکمشو داشت صابون می زد انداختم و قبول کردم …گفتم :((ما دو تا غذا می خوایم)) با خودم فکر کردم الان با شیطنت بچه گونش می ره یه غذا هم واسه من می گیره ..گفت:((باشه دوستم هم یه غذا گرفته برم بهش بگم شاید قبول کرد شما فعلا چهار هزار تومن واسه دو تا غذا اماده کن تا بیام))…رفت و دو سه دقیقه بعد دوباره سر و کلش پیدا شد با دو تا غذا …منم پول رو دادم و خوشحال اومدم تو ماشین و کلی هم با خودم حال کردم بالاخره بدون صف دو تا نذری گرفتم با اینکه چهار تومن پیاده شدم ولی می ارزید…گفتم :( (آرین اینم چلو کباب نذری)) …کلی ذوق کرد ..در ظرف غذا رو باز کردیم هر چی گشتیم فقط برنج بود با یه قاشق پلاستیکی!! تازه فهمیدم عجب رکبی خوردم!! بچه ی تغس کبابشو دودره کرده بود …آرین گفت :( (کباب نیست!!)) …گفتم : ((راست می گی؟؟!! وایییییییی!! تو چه شانسی داری!! این می دونی یعنی چی؟!؟ اینجا تو کل نذری ها پنج تاشو بدون کباب می دن!! به هر کی مثل تو برنج خالی برسه یعنی  تا اخر سال نونش تو روغنه!! این رسمه و همه بهش اعتقاد دارن(آره جون عمه آرین) واییی ببین مال منم برنج خالیه!!خدایا شکرت!!)) پریدم بقلش کردم اونم خیلی خوشحال شده بود بدبخت!! ولی یه حسی بهم می گفت دهنم مسواک گردید بس که خالی بستم در راه وطن….شام رو به بدن زدیم و رسوندمش جلوی هتل و ازش قول گرفتم که فردا شب دیگه باید بیاد خونه ما …قبول کرد … از هم خداحافظی کردیم  و من اومدم خونه… تا به مامانم گفتم همون لحظه مثل عابر بانک که فیش تحویلت میده یه لیست بلند بالای نجومی نوشت که فردا صبح برم همه رو تهیه کنم خلاصه بد جوری می خواست بترکونه!!می گفت :( ( این بچه بعد این همه سال از اونور اومده باید خیلی بهش خوش بگذره))…خلاصه فرداش هنوز غروب نشده انواع و اقسام خورش ها و غذاهای سنتی آماده بود تا امپراتور آرین شاه آخر!!! تشریف بیارن میل کنن که عزیز دل (همون آرین که اینجا جاشه یه فحش آبدار نثارش کنم) زنگ زد که نمی تونه بیاد و با اولین پرواز که همون شب هم بوده حتما باید برگرده مثل اینکه از طرف شرکتش یه مشکلی براش پیش اومده بوده که به وجود این نابغه ی فرار مغزی!!! احتیاج بوده .حالا موندم به خودش فحش بدم یا به اون شرکتش …اصلا پنجاه !!!پنجاه!!! …آخه این آرین اگه بویی از ایرانی ها برده بود می تونست به راحتی قضیه رو فر شش ماه بده و بپیچونه .. ولی این کارا عرضه می خواد( آره جون عمه ی  مردم همیشه در صحنه ایران!!!….غیرتی نشو خودمم قاطیشون هستم!!حالا من کجای صحنه هستم یا اصلا مال من صحنه داره یا نه نمی دونم!!)….جریانو به مامانم گفتم اونم سریع از هر غذا تو طرفهای دربسته پلاستیکی ریخت تا موقع بدرقه بدم آرین ببره…ظرفها رو توی یه  ساک گذاشتم رفتم سمت هتل از اونجا با هم به طرف فرودگاه حرکت کردیم تا می تونستم به جونش غر زدم اونم هی می گفت که به خاطر کارش مجبوره…خدایی ناراحت هم بود ولی وقتی ساک غذاها رو دید از خوشحالی حاضر بود رو سرعت گیر خیابونها جت اسکی بره!! خیلی تشکر کرد.. تو فرودگاه هم دیگه رو بقل کردیم و بوسیدیم (هیچ اشکالی نداره جفتمون پسر بودیم!!) و گفت :( ( من تو فکرم یه جور دیگه بود برای ایران ولی الان یه جور دیگه هست)) …منظورش این بود که کلی حال کرده و این حرفها و فهمیده که چیزهایی که راجع به ایران شنیده بوده کمی تا قسمتی بسیار ابری!! مزخرفاتی بیش نبوده (اینه دیگه!!)…آرین ازم جدا شد و وقتی از پشت می دیدمش ساک غذا رو بد جور چسبیده بود …خندم گرفته بود از تمام اتفاقاتی که افتاده بود …نمی دونم چرا !! ولی خندم طعم غرور می داد… نیشم همچنان باز بود که صدایی شنیدم :( ( مادر !! کمک می کنی این چمدون رو برام ببری !! دارم می رم سوریه)) یه پیرزن تنها و با نمک  و خوشحال…کمکش کردم چون می دونستم دعام می کنه و چون  می دونستم ایرانیم مثل طعم غذاهایی که ارین با خودش برد!…

امین

لطفا کامنت(نظر) بذار حتی شما دشمن عزیز

همه کامنت ها تایید میشه و بهشون زیرش جواب می دم…تو قسمت ای میل هم یه ای میل الکی بذار مثال :

kadootanbal2002@yahoo.com                       

دسامبر 7, 2007 at 10:16 ق.ظ. 10 دیدگاه


گاه‌شمار

دسامبر 2007
د س چ پ ج ش ی
« نوامبر   فوریه »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  

نوشته‌ها بر اساس ماه

نوشته‌ها بر اساس دسته


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.