بایگانیِ نوامبر 2, 2007

من غلط می نمایم حوصله ام سر برود

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه شما مردم های خوب که در حال خواندن خاطره من می باشه اید.ازآنجا که من بسیار از پدر خود درس گرفتم که مودب باشم بسیار مودب می باشم. این خاطره مربوط است به چند روز پیش که من بسیار دچار سر رفتگی حوصله شده بودم بنابراین رایانه خود را روشن کرده و منتظر شدم تا پنجره اش را بالا بیاورد. وقتی حسابی پنجره اش را بالا آورد خواستم وارد شبکه شوم. البته شبکه اینترنت که از آنجایی که اینترنت یک کلمه خارجکی می باشد معلم پرورشی ما گفت که خارجی های بی ادب قصد دارند که با همین کلمات فرهنگ ما را نابود بکنن که تا حالا هم خیلی کردند. اصلا همیشه در حال کردن هستند. بنابراین ما نباید اجازه دهیم بیشتر بکنند و کلمات خود را سریعا قالب نماییم. مثلا به جای هلی کوپتر بگوییم چرخ بال یا به جای اس ام اس بگوییم پیامک یا به جای آنجلینا جولی بگوییم خانم هدیه تهرانی. بنابراین داخل شبکه شدم اما با تشکر از مسئولان مهربان مخابرات آدم تا می خواهد یک سایت کامل شود جانش از فلانش (که یک کلمه بی ادبی است) خارج می شود و حوصله آدم بیشتر سر رفته می شود . پس از نیم ساعت تلاش بی نتیجه رایانه را خاموش کرده و جعبه تصویر و صدا(تلویزیون) را روشن کردم . شاید حوصله ام از سر رفتگی خوب شود . شبکه اول را گرفتم که در آن یک آخوند محترم در حال صحبت بود. شبکه دوم را گرفتم در آنجا دو عدد آخوند محترم تر در حال مناظره و بحث بودند . شبکه سوم را گرفتم در آن یک مجری مودب که تمام دگمه هایش بسته بود وجود داشت با یک میز گردالی و دو عدد آخوند محترم تر تر که هر سه پشت آن میز نشسته بودند و یک آخوند بسیار محترم تر تر هم با آنها ارتباط زنده تلفنی برقرار کرده بود. در شبکه چهارم یک عدد آخوند بسیار زیاد محترم تر تر بالا نشسته بود و برای سی چهل آخوند دیگر که درجه محترمی آنها بسیار بالا بود سخنرانی می کرد و آنها که پایین بودند سر تکان می دادند و در یک ورقه کوچک یادداشت می نمایاندند. شبکه پنج را گرفتم دیدم نزدیک به دویست عدد آخوند خیلی زیاد بسیار محترم تر تر در حال دویدن می باشند . بعد شبکه شش را گرفتم دیدم یک خبر نگار وجود دارد و پشت او کلی آخوند خیلی زیاد بسیار محترم تر تر تر دارند شعار می دهند و کلی نوشته در دست حمل می کنند و کلی تظاهرات می کنند و خبرنگار می گوید آنها در اعتراض به برگزاری مسابقه دو همگانی آخوندهای مقیم تهران آنجا جمع شدند . من از این که اینقدر برنامه های صدا و سیما دارای خوبی و تنوع می باشد در خود احساس شعف کردم ولی احساس کردم حوصله ام همچنان سر رفته می باشد پس حتما مشکل از خودم می باشد پس جعبه را خاموش کردم و تصمیم گرفتم بیرون بروم بنابراین به دوستم زنگ زدم و هر دو تصمیم گرفتیم به شهربازی رویم تا کمی حال نماییم و از سوار شدن بر چرخ و فلک و سفینه و رنجر لذت ببریم . پس از اینکه دو ساعت در ترافیک بودیم به آنجا رسیدیم و با شوق و ذوق بسیار داشتیم داخل می شدیم که صدای نخراشیده ای گفت :( (کجا؟؟)) رویمان را برگرداندیم دیدیم یک آقای خوب و مهربانی با نیم متر ریش و یک عدد بی سیم در حالیکه صندل با جوراب به پا داشت و بسیار اخم کرده بود گفت:((پرسیدم کجا؟؟ مجردین؟؟!!)) ما هم از آنجا که بسیار علاقه به مقوله ازدواج داشتیم و فکر کردیم این آقا شاید می خواهد برای ما آستین بالا زند با خوشحالی گفتیم :( (بله!!)) . آن آقا گفت:((نمی شه برید تو!! مجرد ها نمی شه برن تو!! باید با خانواده باشید)). تازه بیست ریالی من و دوستم افتاد. گفتم :( (آخه ما کلی راه اومدیم تا اینجا!)). گفت : ((خوب به من چه!! برگرد!! یا زنگ بزن پدر مادرت هم بیان)).در همان حال دو عدد افغانی به داخل رفتند و با هیچ مخالفتی رو به رو نشدند. دوستم سریع پرسید:((ای بابا !! چرا جلو این افغانی ها رو نگرفتی؟؟اونا هم مجرد بودن!!)) که آن آقای محترم جواب دندان شکنی داد :( ( اولا که به تو ربط نداره!! ثانیا اونا توریست بودن و ما هم در جهت پیشرفت صنعت توریست و جذب توریست نباید به آنها چیزی بگیم!!)). البته من تا به حال توریست با لباس گچی ندیده بودم ولی خوب طبق فرمایش آن آقا به ما چه ربطی دارد…

البته الان که فکر می کنم در می یابم که چه معنی دارد کسی با دوستش برود شهربازی!!؟؟ راه درست این است که مادر خانواده یک قابلمه لوبیا پلو درست کند بعد همه فامیل اعم از پدر و مادر و پدربزرگ و مادر بزرگ و دایی ها و عمه ها و خلاصه هر کس که دوست دارد(البته از خانواده و فامیل) همگی سوار وانت شده و همراه یک زیر انداز به شهربازی بروند و ضمن اینکه پیک نیک می کنند از وسایل بازی استفاده می نمایند. فکر اینکه با بابا بزرگم سوار کشتی طوفان شدم یا با مامان بزرگم ازداخل تونل وحشت رد می شوم مرا بسیار دچار خوشحالی می کند و البته به حال خودم تاسف می خورم که چرا به فکر خودم نرسیده بود که باید با خانواده به شهربازی بروم.

خلاصه ما افسرده و ناراحت در حال بازگشت از جلوی در شهربازی به خانه بودیم که باز صدایی از پشت آمد :( (کجا؟؟دستاتونو بگیرید بالا!!)) با خودم کلی ذوق کردم که الان کلی هیجان اتفاق می افتد و شاید ما گروگان شدیم و حداقل سرمان گرم می شود به گروگان بازی و این مسائل. رویمان را برگرداندیم دیدیم جای گروگان گیر یک مامور مهربان نیروی انتظامی می باشد که چیزی در دستش نمی باشد. خوب این سوال برای من پیش آمد که چرا دستم را بالا بگیرم وقتی او نه اسلحه دارا می باشد نه چاقو!!بنابراین پرسیدم :( (دستم را چرا بالا بگیرم؟؟)) . که پلیس مهربان جواب داد:((زر زیاد نزن کاری که بهت گفتم بکن!!اگر زر زیاد بزنی اینو تا ته تو حلقت می کنم!!))البته نگران نباشید منظورش باطوم بود نه چیز دیگر .دستانمان را بالا گرفتیم و چون لباسمان از شلوارمان بالا تر رفت و بدنمان پیدا شد و دچار بی حیایی شدیم ما را با وانت به کلانتری بردند و آنجا آدم های بی حیای دیگری هم بودند که یک پلیس مهربان دیگر از همه ما تعهد گرفت من داخل برگه خود نوشتم :

به نام خدا

((من تعهد می دهم از این تاریخ به بعد غلط می نمایم حوصله ام سر برود.

با تشکر از پلیس های خوب من و دوستم را آزاد کنید. من یک شعر گفتم برای شما پلیس های خوب:

شب ها که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره

لطفا ما را آزاد کنید))

نمی دانم مشکل کجا بود که من را پس از تعهد دادن بازداشت کردند و من تا دیروز بازداشتگاه بودم.

با تشکر از شما که خاطره من را خواندید .خیلی در پوست خود نمی گنجم که خاطره نوشته می باشم.

نظر یادت نره لطفا

امین

نوامبر 2, 2007 at 7:20 ب.ظ. 9 دیدگاه


گاه‌شمار

نوامبر 2007
د س چ پ ج ش ی
    دسامبر »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
2627282930  

نوشته‌ها بر اساس ماه

نوشته‌ها بر اساس دسته


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.